جستجو

تبلیغات



پیچ بزرگ

    ایستگاه علم و صنعت همه با صف سوار می‌شوند. ایستگاه سرسبز هم همین‌طور. ایستگاه رسالت هیچ وقت صف نمی‌ایستند. ‏گله‌ای سوار می‌شوند. ایستگاه کرمان پاری وقت‌ها صف دارد و پاری وقت‌ها ندارد. ایستگاه‌های اثنی‌عشری و استاد حسن ‏بنا هیچ وقت رنگ صف به خودشان نمی‌بینند. اما ایستگاه سیدخندان صفی است. ‏

    کل طول مسافتی که اتوبوس بین این ایستگاه‌ها طی می‌کند 5 کیلومتر است. ‏

    اما این که چرا رفتار آدم‌ها در صف ایستادن و نایستادن در طول این 5 کیلومتر این قدر بالاپایین دارد سوال بزرگی است. از ‏آن سوال‌ها که آدم را به موشکافی در سیستم‌های اجتماعی-فرهنگی علاقمند می‌کند.‏

    باری...‏

    صف ایستاده بودیم. ایستگاه سید خندان صفی است. اتوبوس نمی‌آمد. 2-3 نفر زرنگ‌بازی در آوردند و بدون صف رفتند ‏جلو ایستادند. از این پسرهای بازو کلفت بدون پشم. کسی چیزی نمی‌گوید معمولا. اتوبوسی در کار نبود. مردی که جلویم ‏ایستاده بود افغان بود. حالت‌ تسلیم و سر به زیر کارگرهای افغان را داشت. من غرق در فکرهایم بودم. (ذهنم این روزها ‏پر از فکر است: بعضی‌ها آلودگی‌اند و بعضی‌ها تصمیم و بعضی‌ها رویا و...) به روبه‌رو نگاه می‌کردم. به عبور ماشین‌ها در ‏بزرگراه رسالت. به ایستادن مسافرکش‌ها و تذکر سریع پلیس که آقا توقف نکن. ‏

    یکهو مرد افغان از جلویم ناپدید شد. رفت عقب صف. از بین کسانی که صف ایستاده بودند راه باز کرد تا وارد بزرگراه شود. ‏خیلی تیز و بز. گفتم حتم دیرش شده. می‌خواهد از وسط بزرگراه رد شود برود آن طرف تاکسی سوار شود برود. جلویم ‏خالی شده بود. سریع حرکت کردم تا جای خالی‌اش را پر کنم. آن قدر صف طولانی شده بود که یک نفر جلوتر هم یک نفر ‏بود. ولی او به طرف بزرگراه نرفت. توی همان خط ویژه سریع دوید جلوتر. پیچ بزرگی را که وسط خط ویژه افتاده بود ‏برداشت و آن را کنار ایستگاه، چسبیده به لبه انداخت. و سریع برگشت به صف. پیچ بزرگی بود. معلوم نبود آن‌جا چه کار ‏می‌کرد. ممکن بود به لبه‌ی لاستیک اتوبوس بگیرد و پرتاب شود سمت آدم‌هایی که صف ایستاده بودند. و یا پرتاب شود ‏سمت ماشین‌هایی که آن طرف رد می‌شدند. ‏

    ازین که سریع جایش را پر کرده بودم خجالت کشیدم. من به چه فکر کردم و او به چی... قدمی عقب رفتم تا برگردد سر ‏جایش. بهش گفتم: دستت درد نکنه. کار خیلی خوبی کردی. نمی‌دانست که باید خواهش کند. گفت: پیچ بزرگ بود. خوار ‏لاستیک اتوبوسو می‌گا... گفتم: درسته. و بعدش به خیلی چیزهای دیگر فکر کردم. ‏

    رفتار مرد افغان برایم تکان‌دهنده بود...‏



    این مطلب تا کنون 22 بار بازدید شده است.
    ارسال شده در تاریخ سه شنبه 11 خرداد 1395
    منبع
    برچسب ها : ایستگاه ,سریع ,افغان ,بزرگراه ,گفتم ,بعضی‌ها ,ایستاده بودند ,پاری وقت‌ها ,می‌شوند ایستگاه ,سوار می‌شوند ,سوار می‌شوند ایستگاه ,
    پیچ بزرگ

تبلیغات


    تبلیغات شما در این قسمت

پربازدیدترین مطالب

آمار امروز پنجشنبه 10 فروردين 1396

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده

تگ های برتر