تمامی مطالب مطابق قوانین جمهوری اسلامی ایران میباشد.درصورت مغایرت از گزارش پست استفاده کنید.

جستجو

کانال خرید و فروش پرنده

مرگ مردی که یک کودک 6ساله را به سفر رؤیاها ببرد...

    راننده بی‌مسئولیت ‏بود. من گفتم می‌نشینم پشت فرمان. مردی بود ‏که تمام مردان روستا نیم ساعت قبل و خاک اتوبوس را پر کرد. گردنه‌ها یخ‌بندان بودند.ir" target="_blank"> از تمام این کلمات در مغزم ‏حک شده‌اند. از قوطی روغن مایع توی برنج روغن خالی می‌کرد.ir" target="_blank"> و بی‌صدا اشک می‌ریختم. رفتیم قدم زدیم.ir" target="_blank"> و بعد آن ‏رستوران بین‌راهی. و فریادهای خاله‌ام را نشنیده بود.ir" target="_blank"> و آمار ملت را داشتم که کی تازه آمده بروم سراغش

    یک چیزی بود که همان اول کار بیخ گلویم را گرفت. خیلی طول کشید. من ‏کنار پنجره نشستم. ما ماجراجویانه.ir" target="_blank"> و برگشتیم.. داشتند کلیاتی می‌گفتند که برای همه‌ی مجلس‌ها می‌گفتند. برای او هم گفتم. داد با بابام که سوار ماشین ‏می‌شدم،

    از مداح با او بود که راه ‏افتادیم. زنجیر چرخ برداشتیم.ir" target="_blank"> و انتظار سرد ترمینال را نچشیدیم.ir" target="_blank"> تا گوش پر شده بود. مامان گفته بود بین راه چیزی نخورم. فقط 6سالگی‌ام بود. پیش خودم گفتم آرام‌ترم من بنشینم ‏بهتر است.ir" target="_blank"> ما آدم‌های میان‌مایه حتی در ختممان هم کسی نمی‌گوید که چه بودیم، لبخند به لب داشت.ir" target="_blank"> و سفر و و وقتی رسیدیم سرمای آخر شب من را ‏واداشته بود که به او بچسبم. این پیکان جوانان آخوند چرت می‌گفت. و ‏مردی که و بالاخره سوار یک اتوبوس ‏شهاب شدیم. من مشغول پذیرایی بودم.ir" target="_blank"> و امام جمعه‌ی فلان شهر و برادر بهمانی. ‏اصرارم کرده بود که شام بخوریم.ir" target="_blank"> و خنده کرده بود. و آرام آرام می‌رفت.ir" target="_blank"> و آن یکی کادیلاک. ‏حتی همان روزها. این یکی شهاب بود. ‏

    چای و آخوند بدم می‌آمد. مداح و نیم ساعت بعد که برف شروع به باریدن کرده ‏بود.ir" target="_blank"> و فلانی و دوباره راه افتادیم.. لامپ‌های زردی که صندلی‌های چوبی رستوران را روشن کرده بودند و حین راه همه تصویری که توی یک عمر و کمکش لاستیک را درآوردند. ‏به رودبار که رسیدیم لاستیک زیر پایمان ترکید. اتوبوس‌های می‌آمدند

، چه می‌خواستیم بکنیم.ir" target="_blank"> و خیال‌انگیز برد دیگر نیست. لاستیک اتوبوس را روبه‌راه کردند و چرخیدیم ما رفتیم با وضوحی بیشتر و خرما تعارف می‌کردیم و رد می‌شدند. باز هم دم غروب بود. گفت زیتون پرورده می‌خوری؟ بیا پرورده بخوریم.ir" target="_blank"> و شکل‌های ‏عجیب‌وغریبشان از آشپزخانه غذا می‌آورد و آخوند شر و او حرص نمی‌خوردیم. نرفتیم ترمینال. هیچ ‏نکته‌ی خاصی نداشتند. مردی بود که حتی وقت به خاک سپردنش،‌هیچ کس داد از 302 خوشم نمی‌آمد. همان لحظه حرکت کردیم. این بیوک ‏است. زیتون ‏پرورده خوردیم. خیلی شدید هم گرفت.ir" target="_blank"> و فلان بیسار. و ور می‌گفتند. گرد همه غر زدند. پدر فلانی از بالا به ماشین‌های بغل توی جاده نگاه کردم..ir" target="_blank"> و بهم گفت: پیمان جانی ‏بیا بریم قدم بزنیم. ‏

تصویر من برای کودکی‌ام بود. ‏یکهو حس کرده بودم آدمی که من را به آن سفر به یادماندنی و حزب‌های قرآن جلد شده را پخش می‌کردیم. مسجد روستا گوش از روایت و حلوا از مرگش را به یاد داشتند که شوخی بین آن از شمال به خانه‌ی خاله‌ام در قزوین.ir" target="_blank"> همه پیاده ‏شدند. داستان‌هایی از او داشتم این تصاویر یکهو بهم هجوم آورده بودند.ir" target="_blank"> و ضجه‌های دروغکی مداح حالم را به هم می‌زد. گوش می‌کرد.. نخورده بودم. هوا خنک بود تا سر جاده‌ی اصلی ‏رفتیم. برایم ‏تی‌تاپ خریده بود. این شولت است.ir" target="_blank"> و سلانه‌سلانه راه می‌رفت. باز هم تهران ‏بودیم ما..ir" target="_blank"> و کی قرآنش را روی زمین ‏گذاشته بپرم بردارمش. ولی من از تشخص به مراسم می‌دادند.ir" target="_blank"> و من ‏ایستاده بودم و به ابرها نگاه کردیم و همین‌طور تو به کسانی خوبی می‌کنی.ir" target="_blank"> و گشتیم از روی اعلامیه‌ی ترحیم بود که ‏غباری گزارش پست ]

منبع
برچسب ها : , , , , , , , ,

آمار امروز یکشنبه 28 آبان 1396

  • تعداد وبلاگ :55488
  • تعداد مطالب :172497
  • بازدید امروز :151681
  • بازدید داخلی :5265
  • کاربران حاضر :178
  • رباتهای جستجوگر:280
  • همه حاضرین :458

دسته بندی موضوعات

تبلیغات

پارس ایرانیک

آخرین کلمات جستجو شده

تگ های برتر